برای فردا مقداری فکر همراهم دارم که اصلا به مذاقم خوش نمی آیند! هزینه های جاری و متورم کشوری که ادای اژدها در می آورد و منی که مرده ام و ادای زنده ها را در می آورم. از این فکر ها مقداری را درون کیسه ی زباله ریخته ام و فردا صبح اول وقت در سطل آشغال سر کوچه می ریزم! کنار تکه هایی از شخصیت خورد شده ای که دیگر از کار افتاده و دور ریخته ام. به همین ترتیب هر روز مقداری دور ریز دارم. اینطوری در سن 50 سالگی چیزی از من باقی نمانده به جز سایه ای از آدمی شکسته، خالی از امید، تهی از شادی! عجیب است که احساس می کنم در 50 سالگی خودم سطل زباله ای شده ام برای رویاهای زندگی خودم. لعنت به این زندگی
برچسب:
نویسنده: هلیا رادمنش
تاريخ: چهارشنبه
8 تير
1401 ساعت: 16:12